حكيم زجاجى

1240

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گرفتند بنگاه خوارزميان * به غارت ببردند سود و زيان ببردند بسيار خاتون اسير * به گردون همىرفت بانگ و نفير چو سلطان از اين بوم‌وبر دور شد * به دنبال او خيل منصور شد چو بگرفت سلطان به آمد قرار * طلايه فرستاد از هركنار سه ماه اندر آن بوم‌وبر بود شاه * طلايه نبد هيچ خالى ز راه همه راه‌ها را نگه داشتند * شب و روز ديده بر او داشتند يزك مىفرستاد از هركنار * نه مى خورد و نى كرد عزم شكار ز خيل مغل در دل انديشه داشت * نماز و دعا نامور پيشه داشت نمىخورد باده ز بيم گزند * به ميران همىداد پيوسته پند كه بيدار باشيد و هشيار و پاك * مپاشيد بر تارك خويش خاك دل‌وجان و تن را به راه آوريد * به درگاه يزدان پناه آوريد به پيش در خيمه‌هاى گزين * همه شب بداريد اسبان به زين به خفتان و جوشن به شام و سحر * به انديشه پوشيده داريد بر كه اندر پى ما به كين اژدهاست * دهان باز كرده نهنگ بلاست سپاهى است باقدرت و كامكار * به ما برفرستاده پروردگار من آن خيل را بىكران ديده‌ام * به ناورد با جمله گرديده‌ام به اول كه خان آن شه كامياب * بيامد به تندى از اين‌روى آب گرفتم من آن‌گاه راه ورا * شكستم دو نوبت سپاه ورا برفتم چنان تا لب هيرمند * بديشان ز شمشير من بد گزند بيامد به لشكر سيم بارخان * ز آتش به گردون برآمد دخان سپه نيمى از من جدا گشته بود * مرا دل به غم مبتلا گشته بود دو نوبت بر آن دشمنان تاختم * سه تن را به ميدان بينداختم بيامد سيوم بار خان سوى جنگ * نهنگى به زير اژدهايى به جنگ گمان بردم او را كه صد اژدهاست * سر نيزه را سوى من كرد راست هراسى مرا در دل آمد پديد * ز من مردى و زور شد ناپديد چو ديدم كه شد روزگارم درشت * نمودم به خان جهانگير پشت برفتم چو خورشيد رخشان بتاب * زدم اسب بر گستوان در بر آب